محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

706

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

اسبان بكوب . عمر بن سعد هم آنگاه عمر بن الحجّاج را با پانصد مرد به لب رود فرستاد تا آبخور بگرفتند بر حسين و لشكرش ، و حسين را آب نبود ، تشنه بماندند . حسين همى آن شب سلاح راست همى كرد و با خود شعرها مىخواند ، و على بن الحسين بيمار بود و به خيمه اندر خفته بود و شعر پدر همى شنيد . بگريست و زنان همه بگريستند و زنان بانگ برداشتند . حسين گفت : مگرييد كه دشمن شاد شود . پس حسين سر بر آسمان داشت و گفت : يا رب ، تو دانى كه با من بيعت كردند و بشكستند . يا ربّ ، تو داد من از ايشان بستان . پس حسين آن مردمان را كه شيعت او بودند و با وى آمده بودند گرد كرد و گفت : آنچه بر شما بود كرديد و من شما را نه به حرب آوردم ، و ما اندكىايم و ايشان بسيارند ، و من از جان خويش نوميد شدم و شما را از خود برآوردم ، هر كه خواهيد بشويد . ايشان گفتند : يا ابن رسول الله ، ما روز رستخيز پيش جدّت چه حجّت آريم كه فرزند او را به جايى چنين در دست دشمنان بگذاريم ، و ما جانها پيش تو فدا كنيم . پس [ حسين ] آن شب سپاه را تعبيه كرد ، و مردى بود نام او طرماح ، از شيعت على بود ، چون بشنيد كه حسين به كربلا گرفتار آمده است ، بر جمّازه نشست و آن شب خود سوى حسين آمد و گفت : بر اين اشتر من نشين تا ترا به حى خويش برم و آنجا همى دارم ، و كس آنجا نيارد آمدن . حسين گفت : گريختن و زن و فرزند را دست باز داشتن عار بود ، و از پس زن و عيال مرا زندگانى نبود . پس طرماح بازگشت . و حسين يك زمان به خواب اندر شد و پيغامبر را عليه السّلام ديد كه گفت : يا حسين ، هيچ غم مدار كه فردا شب با من باشى . حسين چون از خواب درآمد ، اميد از جان خويش برداشت . پس چون روز ببود ، نماز بكرد . روز آدينه . بود ، روز عاشورا ، عمر بن سعد سپاه را بياراست و به حرب آمد . حسين از اسب فرود آمد و بر جمازه نشست و پيش صف اندر آمد چنان كه همه لشكر عمر سعد او را بديدند ، و خطبه كرد و گفت : يا اهل كوفه ، من دانم كه مرا اين سخن سود ندارد و ليكن من بگويم تا حجّت خداى عزّ و جلّ بر شما بود ، و عذر